شمارهٔ ۱۲۵۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید مست من از می به رخ گل افکنده
رخی و صد گل خوبی لبی و صد خنده
کلاله بسته و چون گل گشاده پیشانی
ز رشک او مه نو چین به چهره افکنده
گشاده از مه ابرو چو حلقه کعبه
در امید به روی هزار درمانده
کسی که کشته خوبان نشد چه میداند
که زهر چشم بتان مرده میکند زنده
چو مه بر آمده از صورتی که از شرمش
فرو رود به زمین آفتاب تابنده
به جمله ملتفت اما تغافلش با من
تغافلی به هزار التفات ارزنده
سر نیاز نهادم به سجده آن بت
که ای به حسن خداوند و ما همه بنده
همیشه خلعت حسن تو تازه باد چو گل
ولی ز یاد مبر اهلی کهن ژنده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. او احساسات عمیق و غمگینی را که از عشق به وجود آمده توصیف میکند. تنش مملو از اشک است و عشق او را مانند شهید به قربانی شدن کشانده است. شاعر از جنون عشق صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که اگر جنون عاشقانه وجود ندارد، زندگی او هیچ معنایی نخواهد داشت. او به بار سنگینی که ایام بر دوشش گذاشته اشاره میکند و یادآور میشود که غم عشقش او را به نوعی بیصدا و خاموش کرده است. در انتها، بیان میکند که حتی اگر سخن از عشق و زیبایی محبوبش به زبان بیاورد، داستانش همچنان غمانگیز و سیاه است.