شمارهٔ ۱۲۵۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گهی که زلف بر آن روی مهوش افتاده
هزار سوخته را جان در آتش افتاده
بصد هزار جفا ای غزال مشکین بو
خوشم که با من مسکین ترا خوش افتاده
به گوشه نظری شهسوار من بنگر
سری که بهر تو در پای ابرش افتاده
نشان تیر تو خلق استخوان خود سازند
ولیک قرعه بنام بلاکش افتاده
جمال یار کند جلوه در دل پاکان
خوشا دلی که چو آیینه بیغش افتاده
مرا چه چاره ز دیوانگی بود اهلی
که کار من بحریفی پریوش افتاده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و نیکی معشوقه پرداخته است. شاعر به حیرت و شگفتی خود از جمال و ویژگیهای خاص معشوق اشاره میکند و او را بینظیر و فراتر از هر موجود دیگری میسازد. شاعر همچنین به رابطهاش با خدا و نیاز به کمک از او برای رسیدن به معشوق اشاره میکند و به زندگی خود به عنوان گدای عشق و وفاداری به معشوق میپردازد. در نهایت، او از کمبود میکده و بینظامی در زندگیاش سخن میگوید.