شمارهٔ ۱۲۶۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا ساقی گلهذار رفته
دست و دل ما ز کار رفته
منت چه نهم که شد فدایش
جانی که هزار بار رفته
عالم همه صید خویش چون کرد
دیگر چه پی شکار رفته
تا عشق بباد داد خاکم
از آینه ام غبار رفته
هر چند که کارم انتظارست
کار من از انتظار رفته
تا در دل ما قرار بگرفت
از جان و دلم قرار رفته
یاران پی کار خویش رفتند
اهلی بفدای یار رفته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به ساقی سفارش میکند که شراب را در جام بریزد و از مستی دور نماند، زیرا مصلحت در همین مستی است. دل سنگدلانی هستند که عاطفه را میشکنند و نباید لبا به این افراد داد. شاعر به آزادی خود اشاره میکند و از خدا میخواهد که همیشه آزاده بماند. اگر زندگی او به قیمت رسیدن به محبوبش باشد، نباید ارادهاش را از دست بدهد. همچنین از ساقی میخواهد که لحظاتی از شادی و وصال را به او بچشاند و تلخی جدایی را فراموش کند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که حتی اگر دنیا را از او بگیرند، نباید سرمستی و شادابی خود را از دست بدهد.