شمارهٔ ۱۲۸۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من کیم خستهدلی حال دگرگون شدهای
بیدلی سوختهای عاشق مجنون شدهای
اضطراب من درمانده گریان داند
جان به لب آمدهای غرقه جیحون شدهای
گریهام بینی و خود را ندهی هیچ بر آن
کز کجا میکند این گریه جگر خون شدهای
ای که سرحلقه بزم طربی یاد آور
همچو من بیکسی از دایره بیرون شدهای
روی زرد از چه صفت سرخ ببیند اهلی
مگر آیینه کند چهره گلگون شدهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به خضر، شخصیت افسانهای که به جاودانگی و wisdom معروف است، خطاب شده و از او میپرسد که چرا یاران تشنه و دلسوخته را فراموش کرده است. شاعر به خضر انتقاد میکند که گویا به جای گوش دادن به درد و نیاز محبان، به دشمنان گوش سپرده است. او همچنین اشاره میکند که با شادی و لذت مردم هشیار بازی کرده و باعث درد و رنج آنان شده است. در نهایت، شاعری از دلنگرانیهای خودش و دیگران به خاطر دوری و جدایی از شاه احمدی، شکایت میکند و میپرسد که این خوشی از کجا برای او به دست آمده است.