نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۸۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخلق درد تو بیهوده گفتم تا کی

بهر زه طعنه مردم شنفتنم تا کی

تو در کنار گلستان بخواب خوش مشغول

من از هوای تو بر خار خفتنم تا کی

چو نیست در دل شیرین چو کوهکن راهم

بخون دیده و دل سنگ سفتنم تا کی

بجرم گریه ز مژگان ره سگت روبم

گناه کردن و ره باز رفتنم تا کی

حکایتم نشنیدی ز صد هزار یکی

نگفتی اینهمه افسانه گفتنم تا کی

کجاست باد که چونگل شکفته ام سازد

چو غنچه در غم دل ناشکفتنم تا کی

دوا نماند بجز ناله کردنم اهلی

که درد خویش ز درمان نهفتنم تا کی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ستایش سخن‌وری و طرب‌انگیزی صحبت‌های طرف مقابل (طوطی) می‌پردازد و از دلنشینی آن‌ها خوشحال است. اما در عین حال، احساس تلخی و ناامیدی خود را نیز ابراز می‌کند و می‌پرسد چرا سرنوشتش چنین سخت شده است. او به دوستش می‌گوید که از مرگ هراسی ندارد اگر سخنانش شیرین و امیدبخش باشد. همچنین اشاره می‌کند که اگر داستان یوسف و یعقوب را روایت کند، حال او را از پیر شدن ناامید نکند. در نهایت، از او می‌خواهد که با احتیاط سخن بگوید و به جزئیات دقت کند.