شمارهٔ ۱۳۱۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با قبای آل چون برقی بمیدان تاختی
در صف چابک سواران آتشی انداختی
آمدی با روی چون گل در صف بازار حسن
صد چو یوسف را بخوبی بنده خود ساختی
سوخت مارا جلوه های خوبیت هر گه که تو
رخ چو گل افروختی قد همچو سرو افراختی
گرچه بودم مجلس افروز سگت عمری چو شمع
تا نمردم جان من قدر مرا نشناختی
اهلی دلخسته هرگه حال خود گوید ترا
یکسخن نشنیده با حال دگر پرداختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به دلتنگی و ناامیدی خود از عشق میپردازد. او از طرف مقابل میخواهد که اگر وفایی ندارد، چرا دلش را بیشتر میشکند. او عشق را به خورشیدی تشبیه میکند که سوخته و دلش از آن رنجیده است. شاعر به ضعف قلبش اشاره میکند و از عشق بیوفا درخواست دارد که به حال او رحم کند. او خود را به مرغی در گلستان تشبیه میکند که نیاز به پاسداری دارد و در نهایت به ارزش وجودی خود و محبتش اشاره میکند، در حالی که از بیخبری معشوقش سخن میگوید. در کل، این اشعار ترکیبی از عاشقانه و غمگینی را به تصویر میکشند.