شمارهٔ ۱۳۱۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردی
کنون کناره گرفتی که کار خود کردی
کس از بهار جوانی ندید در عالم
جوانیی که تو در نوبهار خود کردی
هزار دشمنم از هر طرف کمین کرده
چه روز بود که ما را تو یار خود کردی
اگرچه خون من ای دیده ریختی شادم
که مزد کار تو هم در کنار خود کردی
نه صبر ماند و نه هوشت نه دین و دل اهلی
که این کند که تو با روزگار خود کردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و وفا پرداخته و احساسات عاطفی شاعر را نسبت به محبوبش بیان میکند. شاعر از یادآوری عشق و رضایت خاطر خود به خاطر شادی محبوبش سخن میگوید. او به درد و رنج عاشقان دیگر اشاره میکند و از دشمنی محبوبش شگفتزده است، با این حال، همچنان به عشق و افتخارش به محبوبش متصل است. در انتها، شاعر از دیگران میخواهد که در این موضوع سکوت کنند، زیرا واقعیات عشق فراتر از ارتباطات ظاهری است.