نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادی

مرا بعشوه شیرین چه بازیی دادی

سر مرا چو بفتراک خویش بر بستی

میان انجمنم سرفرازیی دادی

چراغ کار من آنروز ساختی روشن

که همچو شمع مرا جانگدازیی دادی

بیک نگاه که کردی ز چشم پر نازم

مرا ز ناز بتان بی نیازیی دادی

مرنج اهلی اگر گفت دردسر کوته

که واعظانه سخن را درازیی دادی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به وصف عشق و محبوبیت پرداخته است. شاعر به محبوب خود می‌گوید که او طبیب جان اوست و حتی اگر سال‌ها بگذرد، باز هم به خاطر او زندگی خواهد کرد. هر چند که شاعر در حال مستی و آزار است، اما دلش در نزدیکی محبوبش آرام می‌گیرد. شاعر اشاره می‌کند که حتی به خاطر ویژگی‌های خاص محبوبش، هر کس درباره‌ی او صحبت کند، در دلش می‌داند که محبوب اوست. همچنین، زیبایی و لطافت محبوبش را مانند گل توصیف می‌کند و می‌گوید که بهار زیبایی‌اش هیچ وقت به پایان نمی‌رسد، زیرا او هنوز هم در دل شاعر جا دارد. در نهایت، شاعر از عشقی پرشور و عمیق حرف می‌زند که وجود محبوبش را از هر چیز دیگری بیشتر ارج می‌نهد.