شمارهٔ ۱۳۱۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
اول ز عاشقان به وفا یاد میکنی
عاشق چو شد فریفته بیداد میکنی
گویا به عشوه یار توام یاد میکنی
شادم بدین قدر که دلم شاد میکنی
خواهند عاشقان تو خود را ز رشک سوخت
زان رو که بس حکایت فرهاد میکنی
گفتی گذشتم از سر خونت به دوستی
باز این چه دشمنی است که بنیاد میکنی
اهلی خموش باش که آن گل نه زان تست
گر تو هزار ناله و فریاد میکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که از احوال او خبر داشته باشد و احساسات عاشقانهاش را درک کند. او با بیتابی از درد و غم عشق سخن میگوید و از معشوق میخواهد که در برابر این احساسات حساس باشد. شاعر از زندگی و ناراحتیهایش میگوید و به خواستهاش برای توجه و محبت از سوی معشوق اشاره میکند. در نهایت، شاعر با حسرت از عشق و زیبایی معشوق یاد میکند و آرزو میکند که به طریقی عشق خود را ابراز کند.