نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بسکه دل در سینه من سوخت داغ دلبری

هر نفس کز دل بر آرم نیست بی خاکستری

آه از آن دلشادی اول که خنجر برکشید

وای از آن نومیدی آخر که ز در بر دیگری

نیست جای کشتگان تیغ تو صحرای حشر

باید از بهر شهیدان تو دیگر محشری

گو مباش اسباب عشرت زانکه مارا بس بود

سینه با صد ناله چنگی، دل پر از خون ساغری

عاقبت اهلی گلی از خار غم خواهد دمید

دردمندی را که از شاخ طرب نبود بری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از محبوبش دعوت می‌کند که شب به دیدارش بیاید و در دلش رخنه کند. او خواهان این است که محبوب با آمدن خود حال و احوال او را ببیند و از درد و اندوه او آگاه شود. شاعر به محبوب می‌گوید که دل و جانش را به او سپرده و امیدوار است که او نیز به او وابسته شود. او همچنین از محبوب می‌خواهد که در جایی که دیگران نمی‌رسند، در کنار او و در دل افسرده‌اش قرار گیرد. این شعر احساسی عمیق از عشق و آرزو را منتقل می‌کند.