شمارهٔ ۱۳۵۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بردی دلم اگرچه ندارم شکایتی
دل باز ده که با تو بگویم حکایتی
ما بنده توییم چرا بیعنایتی؟
کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی
از درد دل نهایت کارم پدید نیست
درد دل است این که ندارد نهایتی
از آب خضر و آتش موسی غرض تویی
هرکس کند ز قصه حسنت روایتی
جز ما که جان به مهر تو دادیم بیگناه
از جرم دوستی نکشد کس جنایتی
پیش تو در حمایت بخت است هر که هست
هرگز نکرد بخت بد ما حمایتی
اهلی دل از وفای تو و بخت خود برید
لیکن هنوز میکشدش دل سرایتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعر حاوی احساسات عمیق عاشقانه و غم و اندوه ناشی از عشق ناکام است. گوینده با بیان اینکه اگر معشوق او را نبخشد، بهتر است در غم او زندگی کند تا در شادی کاذب، به توضیح رنج و حسرتی که در دل دارد میپردازد. او به محبوب میگوید که شناختی از درد دیگران ندارد و خود را باارزش بداند، چرا که زیباییاش فراتر از فرشتههاست. در نهایت، او خود را مانند اشکی میداند که از چشمش افتاده و از معشوق میخواهد که خود را از نظر پنهان کند، زیرا عشقش به او تنها درد و رنج به همراه دارد.