شمارهٔ ۱۳۵۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خوشیم با ستم و محنتی که میخواهی
سگ توییم بهر صورتی که میخواهی
زمانه خصم و اجل در کمین تو هم برخیز
که نیست بهتر ازین فرصتی که میخواهی
دلا مجوی ازین بحر قطره رحمت
که زحمت تو بود رحمتی که میخواهی
به یاد لعل لبش خون ز دیده بار که بخت
بخون دل دهد آنشربتی که میخواهی
بهشت، صحبت حوری وشان بود ایشیخ
ز در درآ و به بین جنتی که میخواهی
براه کعبه چه حاجت که خونخوری اهلی
ز کوی میکده جو حاجتی که میخواهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و بیوفایی میپردازد. شاعر از معشوقهای صحبت میکند که مانند زهر، عاشقان را به سوی خود میکشاند و در عین حال آنها را به درد و رنج میاندازد. او به او میگوید که با وعدههای شیرین و زیباییاش، دلهای عاشق را فریب میدهد و در نهایت، آنها را تنها میگذارد. شاعر به عشق به عنوان یک حالت مستی و وابستگی نگاه میکند و از معشوقهاش میخواهد که راست را بگوید تا از درد بیشتر جلوگیری شود. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که اگر عاشقی بر سرخود غمگین باشد، باید خود را در عشق غرق کند و به زندگی دیگران نپردازد.