شمارهٔ ۱۳۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شاهباز عشق سیری کرد بر بالا و پست
هر دو عالم گشت و آخر بر سر مجنون نشست
هرکه مهر سبز خطان در دل او شد عزیز
تا نرست از خاک گورش سبزه از خواری نرست
حق پرستی در سر و افسردگی در دل چه سود
جان فدای گرمی پروانه آتش پرست
رندی از شاه و گدا در کوی خوبان عیب نیست
خوش بود افتادگی و نیستی از هر که هست
چاک جیب جان چو خواهد بود از دست اجل
من بدست خویش کردم تا کشد بیگانه دست
در سر بازار هستی تا نظر می افکنم
به ز سیمین ساعدان نقدی نمی آید بدست
صد درم بر دل گشود آنکس که گفتا لب ببند
تا خدا نگشود صد در بر کسی یک در نبست
خاک اهلی شد گل از می گر گلی بر وی دمید
هر که آن گل بو کند تا حشر خواهد بود مست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به عشق و فلسفه زندگی پرداخته است. شاعر از سفر عاشقانهاش صحبت میکند که از بالا و پایینهای دنیا عبور کرده و به مقام مجنون رسیده است. او میگوید هر کس عشق واقعی را در دل داشته باشد، از رنجهای دنیا نجات مییابد. همچنین اشاره میکند که پرستش حق و افسردگی در دل فردی نمیتواند سودی داشته باشد و باید جان را برای عشق واقعی فدای کرد. شاعر به ارزشها و شرف در زندگی اشاره کرده و میگوید که افتادگی و نبودن بهتر از غرور و خودکامگی است. در پایان، به این نکته میپردازد که جوشش محبت و عشق، انسان را مست و شاداب میکند و نشان میدهد که در این دنیا، آنچه ارزشمند است، عشق و ارتباط با خداست.