شمارهٔ ۱۳۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گرچه در غارت جان است دو چشم سیهت
سر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت
حاجت صور و دم عیسی مریم نبود
مرده را زنده کند بار دگر یک نگهت
تویی آن ماه که خورشید بود بنده تو
بلکه خواهد که شود سایه صفت خاک رهت
بکه نالیم ز بیداد تو؟ کز سایه حسن
حلق در گوش بود چون مه نو پادشهت
طعنه بر ما چه زنی ای ملک از عرش، بترس
تا نه از زهره جبینی فکند دل به چهت
اهلی از خاک در دوست مشو دور که تو
بنده پیری و جز دوست که دارد نگهت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به چشمهای سیاه معشوق اشاره میکند که جان او را میرباید و میخواهد گرد آن چشمها بگردد. او اعتقاد دارد که تنها یک نگاه معشوق میتواند مرده را زنده کند و به او حیات بخشد. شاعر معشوق را مانند ماهی میداند که خورشید به او خدمت میکند و حسرت سایهاش را بر زمین دارد. او از بیدادگاری و ظلم معشوق گله میکند و بر این نکته تأکید دارد که نباید از زیباییهای او غافل شد. در نهایت، شاعر به دوست هشدار میدهد که نباید از عشق دور شود، زیرا در عشق تنها معشوق است که به او توجه دارد.