شمارهٔ ۱۳۶۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ایسرو اگر این سوخته را دست بدادی
جانرا چو گلی در کف دست تو نهادی
گر بوی ترا یوسف مصری بشنیدی
سر بر زدی از خاکو بپای تو فتادی
حسن تو پسر گر شدی از روز ازل فاش
بی عشق کس از ما در ایام نزادی
گر عقد محبت دل ما با تو نبستی
چشم تو در فتنه برویم نگشادی
در گلشن فردوی که کوثر دهدش آب
هرگز ز تو خوشتر ندمد نخل مرادی
بر خاک نهادم به ادب پیش سگت روی
در روی زمین نیست چو من خاک نهادی
اهلی است غلام تو و هیچش نکنی یاد
بدبخت غلامی که نیرزید به یادی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از غم و رنجی سخن میگوید که به خاطر بیتوجهی و طعن دیگران به او تحمیل شده است. او از طرفی به خنده و ظاهر خوشحال دیگران اشاره میکند که از درون غم و درد او بیخبرند. شاعر به محبوبش میگوید که تنها مهر و وفا را در نگاهش میبیند، اما در عمل هیچ توجهی به او ندارد. او با اشاره به زخمهای عاطفی و جفایی که از محبوبش دیده، خواستار توجه و محبت واقعی است. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که آینهای از زیباییاش باشد و در حقیقت، دلی واقعی و وفادار داشته باشد.