نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آنچه غم تو کرد اگر بازرسم به دیدنت

فرق من است و پای تو دست من است و دامنت

ای به فرشته سیرتی آیت رحمت و کرم

با همه کس وفا کنی این چه جفاست با منت

سرو بلند همتی کی به تو میرسد کسی

ور برسد کجا رسد دست کسی به گردنت

روشنی دو چشم ما خاک رهت شد از صفا

سرمه چشم دوستان کوری چشم دشمنت

داغ تو سوخت جان من از تو چه پوشم این سخن

بلکه چو شمع کفته شد زاب دو دیده روشنت

آنکه ندیده روز و شب وصف بهشت می کند

وه چه قیامتی بود گر برسد به گلشنت

اهلی از آفتاب خود دور اگر بمانده یی

صبر کن که عاقبت رسد روشنیی به روزنت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از اندوهی عمیق صحبت می‌کند و به معشوق خود ابراز می‌کند که غم او چگونه بر او تأثیر گذاشته است. او به صفات نیکو و زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و از وفاداری او به دیگران انتقاد می‌کند، در حالی که به او جفا می‌شود. شاعر به مقام والای معشوق و عشقش تاکید دارد و بیان می‌کند که شدت این عشق او را همچون شمعی می‌سوزاند. در نهایت، او امیدوار است که روزی نور و روشنی به زندگی‌اش برگردد و به وصال معشوق برسد.