نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۷۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رفتی و چراغ ستم افروخته کردی

دیدی که چه با روز من سوخته کردی

کشتی به جفا شهری و از درد رهاندی

درد همه در جان من اندوخته کردی

از خون اسیران نشود سیر سگ تو

اکنون که به خون منش آموخته کردی

تا باز کجا میروی امشب به شبیخون

کز آتش می شمع رخ افروخته کردی

اهلی چه گشودی به رخِ ماه‌وشان باز

چشمی که به صد خون جگر دوخته کردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و longing (دلتنگی) است. شاعر از دولت و کمک او درخواست می‌کند که محبوبش به او نزدیک شود و در باغ دل او قرار گیرد. او می‌گوید که تنها با وجود محبوبش می‌تواند دردهای درونیش را تسکین دهد و زندگی‌اش به معنای واقعی پر از عطر و شادی شود. همچنین، شاعر از ملال و افسردگی سخن می‌گوید و از محبوب می‌خواهد که برای آرامش او، به نزدش بازگردد و در باغ دلش حضور یابد. در نهایت، شاعر به نوعی به زیبایی و عشقی که در باغ مشترکشان وجود دارد اشاره می‌کند.