شمارهٔ ۱۳۷۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو گر بخاک شهیدان گذار باز آری
هزار گمشده را زان دیار باز آری
مرا چو سبزه پژمرده ایسحاب کرم
چه شد برحمت خود گر بکار باز آری
ز هجر روی تو جان بیقرار شد بازآی
مگر که جان مرا با قرار باز آری
هر آهوییکه شکارت نشد ز حسرت سوخت
در آن هوس که تورو در شکار باز آری
بروزگار جوانی و کام دل ای پیر
کجا رسی مگر آن روزگار باز آری
جهان بهار و خزانش بسیست لیک تو کی
خزان پیری خود را بهار باز آری
غبار دل ببری پیش گلرخان چون باد
که گر غبار بری هم غبار باز آری
چو سرو ناز تو اهلی کنار کرد از تو
بآب دیده کیش در کنار باز آری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به احساسات عمیق خود نسبت به محبوب میپردازد. او از سوز و گداز عشق صحبت میکند و میگوید وقتی محبوب میآید، مانند برق و باد روحش را تازه میکند. با این حال، او از ناملایمات و جفاهایی که از طرف محبوب متحمل میشود، شکایت دارد و همچنان به یاد او است. شاعر به محبوب پیشنهاد میکند که به جای ظلم و ستم، به یاد او بیفتد و نالههایش را بشنود. در نهایت، او آرزو دارد که محبوب با لبخند و شادی به سراغش بیاید و خود را مانند یک کودک بیغم حس کند.