نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسی

بی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی

گر دل سوخته زان لب دهیش کام چه کم

چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی

پیش از آن بگسل از اغیار که مردم گویند

حیف از آنگل که در آویخت بهر خار و خسی

طمع وصل تو خامیست ولی شمع صفت

می پزم در دل ازین آتش سودا هوسی

گر دل از سینه صد چاک فغان کرد مرنج

کاین نه مرغیست که خاموش بود در قفسی

پیش او کشته شوم گر پس صد سال بود

مهلتی نیست درین قافله جز پیش و پسی

چهره زرد تو اهلی چکند دوست ولی

برگ کاهی بود از مردم درویش بسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درونی شاعر می‌پردازد. شاعر از معشوق می‌خواهد که او را در درد و شور عشق شریک کند و پرسش‌هایی درباره نگاه معشوق و تأثیر آن بر احساساتش مطرح می‌کند. او از شوق و مستی ناشی از عشق و تأثیر آن بر رابطه‌اش با دیگران صحبت می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به او اجازه دهد سخن بگوید و دردهای هجران را تخلیه کند. در نهایت، او به زیبایی‌ها و امیدواری به بازگشت معشوق اشاره می‌کند تا دوباره از عشق سخن‌سرایی کند.