شمارهٔ ۱۳۸۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که میکُشدم درد آرزومندی
طبیب درد منی در بمن چه میبندی
مرا گریز چو از بندگی میسر نیست
تو را گزیر نباشد هم از خداوندی
ز بس که غیرت حسنت غیور کرد ای شمع
ز برق حسن خود آتش به عالم افکندی
گهی چو سرو زدی ریشه در دل و جانم
که خار خار امیدم ز بیخ بر کندی
اسیر هجر تو را آرزوی مردن خویش
چو آرزوی خلاصی است در دل بندی
عجب مدار جداییّ یوسف از یعقوب
به کوی عشق چه بیگانگی چه فرزندی
هزار تجربه کردیم و عاقبت اهلی
علاج ما شکری بود از آن لب قندی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر به زیبایی خورشید و نور آن اشاره میکند که با همه مهربانی و زیباییاش، هنگام کین به او آسیب زده است. او از علاقه و اشتیاق خود برای جانفشانی در راه محبوب میگوید و به یادآوری لحظات خوش و زیباییهای عشق میپردازد. شاعر همچنین از امید و آرزو برای دیدار معشوق سخن میگوید و احساس رهایی از غم را در سایه محبت او ابراز میکند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر محبوب توجهی به او ندارد، این غم را به دلیل بیخبری از الطاف الهی میداند.