شمارهٔ ۱۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بزلف اگر ببری جان بی قرار از ما
فدای یک سر موی تو صد هزار از ما
بجان دوست که جان با تو در میان داریم
چو در کنار نیایی مکن کنار از ما
اگر نه حسن تو بی اختیار دل بردی
عنان دل که ربودی به اختیار از ما
بروز مستی وصل تو ما چه دانستیم
که روزگار کشد کین بروزکار از ما
اگر چه سوخته ایم از غم تو دلشادیم
که نیست بر دل کس ذره یی غبار از ما
مپرس خون شهیدان و عفو کن یارب
مباد آنکه شود دوست شرمسار از ما
مکن حکایت تلخی چو کوهکن اهلی
که مانند قصه شیرین بیادگار از ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و شوریدگی شاعر نسبت به محبوب خود است. شاعر از احساسات و دردهایی که به خاطر دوری از محبوبش تحمل میکند صحبت میکند و میگوید که حتی در عذاب و غم، از عشق محبوب راضی است. او به ضررهایی که این عشق ممکن است باعث شود نیز اشاره میکند و از خدا میخواهد که دوستش شرمسار نشود. در نهایت، شاعر به این موضوع اشاره میکند که نباید از تلخیهای عشق سخن گفت، بلکه باید با یادآوری لحظات شیرین آن را گرامی داشت.