شمارهٔ ۱۴۰ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا نمردیم دل از درد تو بهبود نداشت
تا ندادیم به سودای تو جان سود نداشت
حقه سبز فلک داشت دوای همه کس
آنچه درمان دل خسته ما بود نداشت
هم ز خاکستر ما گشت چراغی روشن
کاتش مرده دلان فایده جز دود نداشت
بود مقصود تو دل سوختن عاشق زار
غیر مقصود تو هم دلشده مقصود نداشت
سصر محمود از آن بود کف پای ایاز
که ایاز از دو جهان جز سر محمود نداشت
برق حسن تو عجب خرمن ما زود بسوخت
این گمان گرچه دلم داشت چنین زود نداشت
طمع بوس و کنار تو که اهلی بودش
پیش ازین بود که دامان می آلود نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به بیان درد و رنج دل عاشق میپردازد. او از این میگوید که تا زمانی که در عشق معشوقش زندگی میکند، دلش آرامش ندارد و هیچ چیز نمیتواند تسکیندهنده باشد. هر چه دیدههایش را امیدوار کرده، در واقع فقط به شعلهوری درد او افزوده است. عاشق در اینجا به نوعی بیسرگذشت و تنها در پی عشق معشوقش زندگی میکند و همه چیز را فدای این عشق کرده است. همچنین اشارهای دارد به دست کم نگرفتن عشق و نقصانهای آن، چرا که به نظر میرسد هرچه در دنیای بیرون به دست میآورد، در نهایت، دلش همیشه در پی معشوقش خواهد بود.