شمارهٔ ۱۴۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو گر خرام کنی سرو یا صنوبر چیست
رخت چو جلوه کند آفتاب خاور چیست
چو می خوری شود از رشک غنچه را لب خشک
ز عارضت چو عرق سر زند گل تر چیست
مه جمال تو از حسن یوسفش چه کمی است
بحسن ازوست فزون حسن از بن فزونتر چیست
جدا مشو که هلاکی که خلق ازو ترسد
همین جدایی جان از تن است دیگر چیست
زبسکه مست شوم از نظاره رویت
زبیخودی نشناسم که در برابر چیست
سرم که با رخ چون زر شدست چاک به غم
اگر قبول تو دستم دهد سرو زر چیست
هوا پرستی اهلی در بن سرست گناه
بجز حبیب که داند که حال افسر چیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و از مقایسههای مختلف برای توصیف محبت و عشق خود استفاده میکند. او میگوید که زیبایی مشکوک نیست؛ حتی در قیاس با زیباییهای طبیعی مثل سرو و صنوبر، آفتاب و گل، جذابیت معشوق او منحصر به فرد است. شاعر احساساتی چون غم، عشق و جنون را به تصویر میکشد و تأکید میکند که جدایی از معشوق، به معنای مرگ است. در نهایت، او از مستی ناشی از عشق میگوید و به حبیب و رابطه عمیق خود اشاره میکند.