نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق جانان راحت جان من بیچاره است

آتش دوزخ بهشت مرغ آتشخواره است

تا گل رویش شکفت آن سرو دل با کس نماند

ور کسی دارد دلی چون غنچه هم صد پاره است

این چنین کان سنگدل نرم از دم گرمم نشد

میشود معلوم کان دل نیست سنگ خاره است

گر بعشق آواره شد مجنون که پرسد حال او

کاندرین وادی چو مجنون صدهزار آواره است

سامری کز ساحران بیشش همی گیرند گوش

گوشه گیر از نرگس جادوی آه عیاره است

عقل و حکمت چاره کار تو اهلی کی کند

چاره کار تو ای بیچاره ترک چاره است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عمق و دشواری عشق و احساسات انسانی است. شاعر از عشق جانان و مشکلات ناشی از آن سخن می‌گوید و آن را به آتش دوزخ و بهشت تشبیه می‌کند. وی به وصف حال دل‌هایی می‌پردازد که چون گل و غنچه هستند و در عشق آسیب‌پذیرند. شاعر بیان می‌کند که حتی سنگدل‌ترین افراد نیز نمی‌توانند از گرمای عشق بی‌خبر باشند. همچنین به خیال مجنون و بی‌سر و سامری اشاره می‌کند که در این وادی عشق، همه در جستجوی حال یکدیگر هستند. در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که عقل و حکمت نمی‌توانند درمانی برای درد عشق بیابند و تنها ترک آن می‌تواند چاره ساز باشد.