شمارهٔ ۱۵۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ببین که کار من از غم چه سخت افتادست
که دل ز دیده برون لخت لخت افتادست
ز آفتاب تو هر ذره شمع وصل افروخت
چراغ خلوت ما تیره بخت افتادست
چنین که پنبه خونین زداغ ما افتد
عجب که برگ خزان از درخت افتادست
به عشق چاره جان ساز کاندرین طوفان
نه عاقل است که در فکر رخت افتادست
بیار باده که بر تاج و تخت تکیه خطاست
ز باد فتنه سلیمان ز تخت افتادست
کجاست دست دعایی که اهلی از گریه
فتاده است به غرقاب و سخت افتادست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و غم شاعر میپردازد. او از سختیهای عشق و تأثیرات منفی آن بر زندگیاش میگوید. دلش شکسته و درختان نیز در اثر پاییز برگهایشان را از دست میدهند. عشق، همچون طوفانی بیرحم، انسان را به فکر جدایی میاندازد و در نهایت، شاعر از بیفایده بودن امید به دعای دیگران سخن میگوید. او بیتوجه به مجلل بودن زندگی، به دنبال آرامش و فرار از گرفتاریهای عاطفی است.