شمارهٔ ۱۶۵ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
فرهاد را ز شیرین، حرمان ز بخت شور است
گوهر بسنگ می زن، دولت نه کار زور است
چون باد تند مگذر، ای شهسوار کاینجا
افتاده صد سلیمان، در خاک ره چو مور است
گر در تنور سینه آتش زند زبانه
در دیده این چه طوفان در سینه این چه شور است
ای نوغزال مشکین جز صید دل چه حاصل
در وادیی که بینی بهرام صید گور است
ای مدعی که کردی قصد هلاک اهلی
او مرده و تو زنده حیف از اجل که کور است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ حسرت و ناکامی فرهاد نسبت به عشق شیرین است. شاعر به این نکته اشاره میکند که در دنیای پرآشوب و پر از جنگ و جدل، موفقیت به زور و قدرت نیست و بسیاری از شخصیتهای برجسته (مثل سلیمان) به زمین افتادهاند. همچنین شعلههای عشق و احساس در دل انسان میسوزد و طوفانی در درون او ایجاد میکند. شاعر به زیباییهای یک غزال مشکی اشاره میکند و میپرسد که در فضایی که شکار با شکوه (بهرام) در آن وجود دارد، چه ارزش دیگری برای قلب انسان باقی مانده است. در پایان، شاعر به کسانی که به دنبال نابودی دیگران هستند هشدار میدهد که اگرچه ممکن است دیگران مرده باشند، اما زندگی و قدرت واقعی در دست آنهاست و این نشاندهندهٔ نادانی و کور بودنشان است.