نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی است

غم دل می خورم اما که دلم آن کسی است

بسکه شبها من دیوانه بخود در سخنم

هست همسایه گمانش که مرا همنفسی است

ای اجل جان مرا بخش بدان زلف سیاه

رانکه هر رشته جان بسته دام هوسی است

باغبان، مرغ دل من ننشیند بچمن

بگشا در که چمن بر دل تنگم قفسی است

ای شکر لب زبر خویش مران اهلی را

زانکه هرجا شکری هست بگردش مگسی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج خود سخن می‌گوید و به غم دل اشاره می‌کند. او شب‌ها به تنهایی خود فکر می‌کند و همسایه‌اش گمان می‌کند که او رفیق و همنفسی دارد. شاعر از اجل می‌خواهد که جانش را ببخشد زیرا دل او به زنی خوش‌خط و خال بسته شده است و این، غم و وسوسه‌ای برای او به وجود آورده است. همچنین، او از باغبان می‌خواهد که دل او را در باغ‌شدن ببیند و از قفس دلش رهایی بخشد. در پایان، به زیبایی زنی اشاره می‌کند و می‌گوید که نباید او را راند زیرا هر جا زیبایی هست، مشکلاتی نیز وجود دارد.