شمارهٔ ۱۷۴ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گوهر دل گم شد و وقت فراغ از دست رفت
پیش پای خود ندیدیم و چراغ از دست رفت
سوختم از درد و داغش بیش از این طاقت نماند
من بدرد از پا فتادم دل بداغ از دست رفت
میرود دوران گل چون باد ساقی فکر چیست
تا تو در اندیشه یی گلگشت باغ از دست رفت
گر سبو در میکشم عیبم مکن ای همنفس
مستم و اندازه جام و ایاغ از دست رفت
تا بکی اندیشه زلف دراز او کنم
اهلی از فکر پریشانم دماغ از دست رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حسرت و از دست رفتن نمیخ و تجربههای تلخ اشاره دارد. شاعر از گم شدن "گوهر دل" و از دست رفتن زمان صحبت میکند و تأکید دارد که در پی درد و رنجش، توان ادامه را ندارد. او از زوال دوران زیبایی و رنگ و بویی که به زندگی بخشیده رنج میبرد. شاعر در پایان به تشویش و پریشانی ناشی از عشق و فکر کردن به آن معشوق میپردازد و میگوید که به خاطر این اندیشهها، آرامش خود را نیز از دست داده است.