شمارهٔ ۱۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ما چنین بیخود اگر یار رسد بر سر ما
که خبر می دهد ار دل نتپد در بر ما؟
لحظهای باش که از شوق تو آییم به هوش
گر پی پرسش ما آمدهای بر سر ما
تا دل سوخته خاکستر گلخن نشود
ننهد تن سگ کوی تو به خاکستر ما
جرعهای بخش که چون لاله ز غم سوختهایم
تا به کی بشکنی از سنگ ستم ساغر ما
تن ز غم خاک شد و دیده ز نم خشک نشد
آه از این سوز دل و وای ز چشم تر ما
زان دل از میوه بستان سلامت کندیم
که بود سنگ ملامت چون سگان در خور ما
در ما بسته زلفین بتان شد اهلی
حلقه کعبه گرفتن نگشاید در ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عشق و longing (دلتنگی) میپردازد. شاعر از یار خود میخواهد که اگر به نزد او بیاید، نشان دهد که آیا دلش برای او تپیده است یا نه. او آرزو دارد که در لحظهای از شوق یار به هوش بیاید و میخواهد که دلش نسوزد و از خاکستر عشق رنج نبرد. شاعر ناراحتی و سوز دل خود را بیان میکند و از یار میخواهد که به او جرعهای از محبت بدهد تا به آرامش برسد. او اشاره میکند که در پی زخمهای عشق، چشمانش خشک نشدهاند و دلش سوخته است. شاعری همچنان در پی محبت و وصال یار است و به ملامت و دشواریهایی که عشق به همراه دارد اشاره میکند. در پایان، به تسلط زلف یار بر دل و عدم توانایی در رهایی از عشق اشاره میکند.