شمارهٔ ۱۸۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که حاصل من غیر نامرادی نیست
درخت بخت مرا برگ عیش و شادی نیست
ز فسحت دو جهان خاطرم به تنگ آمد
فراغت دل مجنون بهیچ وادی نیست
چون برق میگذرد عمر بر فروز از وی
چراغ عیش که تا چشم بر گشادی نیست
گمان مبر که فلاک با توراست خواهد شد
که در طبیعت او غیر کج نهادی نیست
بر آستان تو خاکیم و چشم همت ما
بتخت خسروی و تاج کیقبادی نیست
پرستش تو ز نیک اعتقادی اهلی است
طریق اهل محبت بد اعتقادی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس ناامیدی و تنگی خاطر شاعر است. او به این نتیجه میرسد که زندگیاش از شادی و خوشبختی خالی است و درخت بختش برگی از عیش ندارد. او از بیثمری دو جهانی که در آن زندگی میکند و از گذر سریع عمرش گلایه میکند. شاعر تأکید میکند که سرنوشت او تغییر نخواهد کرد و بر دوستی و محبت واقعی تأکید میکند؛ به این معنا که عشق و پرستش او بر اساس اعتقاد و محبت است و نه چیزی دیگر. در نهایت، او خود را در مقام خاکی در برابر بزرگمنشی محبوبش میبینید و بهدنبال راهی برای رسیدن به عشق حقیقی است.