شمارهٔ ۱۸۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جور آن بت همه بر جان پریشان من است
سخت تر زان دل چونسنگ مگر جان من است
که گزیدست بدندان لب لعلش که بر او
زخم دندان نه باندازه دندان من است
در غم او همه کس مست و گریبان چاکند
از میان همه دستش بگریبان من است
عاقبت کار حریفان همه سامان بگرفت
آنچه سامان نپذیرد سر و سامان من است
دین عاشق برضای دل معشوق بود
کفر اگر یار قبولش بود ایمان من است
غافل از حال من امشب مشو ای همسایه
کامشبم می کشد آن شمع که مهمان من است
امشب از گرمی مجلس جگر شمع بسوخت
وین نه از شورمی، از آتش پنهان من است
ابر رحمت بگنه شویی اهلی نرسد
چشم امید بدین دیده گریان من است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و غم ناشی از آن میپردازد. او بیان میکند که عشق به معشوقش باعث پریشانی و آزار جانش شده است و این درد برای او شدیدتر از هر چیز دیگری است. شاعر به زخمهای عاطفی و روحی ناشی از عشق اشاره میکند و متوجه است که همه در غم عشق او به دست هم گریبان هستند. او میگوید که دین عاشق تنها رضایت معشوقش را خواهان است و حتی اگر کفر هم مورد قبول معشوق باشد، ایمان او در عشق است. در نهایت، شاعر از همسایهاش میخواهد که غافل از حال او نباشد، زیرا شمعی در دل او در حال سوختن است و گلایهای از نبود رحمت آبی دارد. این شعر به طور کلی حال و هوای غم و عشق را به زیبایی توصیف میکند.