شمارهٔ ۱۹۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که جان پی قربان شدن بود پیشت
تو خواهی ام کش و خواهی رقیب بد کیشت
ترا بشاهی حسن آن بزرگی از بختست
که آفتاب کم از ذره یی بود پیشت
جراحت دل من تازه تر شد از نمکت
اگر چه گرم کنی مرهم دل ریشت
ز مومیایی شمع وصال رحمی کن
به دلشکستگی عاشقان درویشت
به ذوق مستی عشق آن زمان رسی ای دل
که طعم نوش دهد نشتر بد اندیشت
بدان دو آهوی مجنون شکار او اهلی
مکن نگاه که بیگانه سازد از خویشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درباره عشق و دلبستگیاش سخن میگوید. او به معشوقهاش میگوید که جانش را برای او قربان خواهد کرد، و احساساتی از قبیل میل و درد را تجربه میکند. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و او را به خورشید تشبیه میکند. همچنین از جراحتهای دلش که به خاطر عشق بر او وارد شده سخن میگوید و میافزاید که نمیتواند درد را با مرهمهای موقت تسکین دهد. در نهایت، او به تجربهاش از عشق و مستی اشاره میکند و از خطراتی که ممکن است دل را زخم کند، با خبر میسازد. او همچنین به شکار دو آهوی مجنون اشاره میکند که نشاندهنده وضعیت حساسی است که عشق میتواند ایجاد کند.