نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۱ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

کسی کش بوی آن گل در دماغ است

ز گلزار بهشت او را فراغ است

مگر آن گل به بستان شد که لاله

ز شرم عارضش در کنج باغ است

چرا روشن نباشد بزم مستان

که شمع روی یار اینجا چراغ است

ز غم باز آن گل رعنا کرا کشت؟

که غرق خون دگر منقار زاغ است

به کشتن هم مگو رستم ز داغش

هنوزم در کفن صد گونه داغ است

گل مقصود چون در جان اهلی است

چه سرگردان صبا در باغ و راغ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و عطر گل اشاره می‌کند و از احساسات عمیق خود درباره آن سخن می‌گوید. بویی که گل به همراه دارد، او را به یاد بهشت می‌اندازد و در عین حال، گل‌ها در باغ به خاطر زیبایی خود و شرم، جلب توجه می‌کنند. شاعر به شادابی و بزم مستان اشاره دارد و می‌گوید که زیبایی و نور چهره محبوبش باعث روشنی این بزم است. در عین حال، غم فقدان گل و زیبایی آن نیز او را آزار می‌دهد و اشاره می‌کند که حتی مرگ نمی‌تواند او را از درد دور کند. در نهایت، شاعر به این نکته می‌پردازد که گل محبوبش در دل او جا دارد و دل‌سردی صبای روزگار را نمایان می‌سازد.