نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۹ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گریه‌ام دید و چو گل از خنده آن مهوش شکفت

در خزان پیریم آخر بهاری خوش شکفت

دل به خونریز من آن سرو سهی را می‌کشد

غنچهٔ بختِ مرا آخر گلی دلکش شکفت

تا رخش دیدم به مستی جانم از حسرت بسوخت

آه از این گل‌ها کزان رخسار چون آتش شکفت

برق نعل ابر شش آتش به هستی زد مرا

صد گل عشرت مرا از نعل آن ابرش شکفت

باز شد! اهلی دلش با آنکه صد دل پاره کرد

تنگدل چون غنچه نبود بلکه عاشق‌وَش شکفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی‌های زندگی و عشق اشاره می‌کند. او ابتدا از گریه‌اش می‌نویسد که چون گل از خنده معشوق شکوفه می‌زند. در حالی که به دوران پیری‌اش می‌نگرد، به یاد روزهای خوش بهاری می‌افتد. دلش به خاطر محبت معشوق، شاد و در عین حال غمگین است. زیبایی چهره معشوق باعث شوق و حسرتش می‌شود و او را به آتش می‌کشد. شاعر همچنین از شادی و لذتی که از عشق می‌برد، سخن می‌گوید و در نهایت بیان می‌کند که دل معشوق با وجود درد و رنجی که ناشی از عشق است، باز هم مهربان و عاشق است. این شعر ترکیبی از احساسات شاد و غمگین در عشق و زیبایی را به تصوير می‌کشد.