شمارهٔ ۲۲۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز غم تا کی کند فریاد، خاموشی خوش است
ساقیا جامی بده کز غم فراموشی خوش است
غیر مستان مدهوش از جهان خوشدل نیند
عقل عاقل در نمییابد که مدهوشی خوش است
میرود آن شوخ و عاشق های و هویی میکند
بخت سلطان خوش که ما را هم بچاووشی خوش است
تا سیه پوشید از خط عارضش حالی شود
مردم چشم مرا زان تا سیه پوشی خوش است
پیش ازین خوش بود آغوش پریرویان مرا
این زمانم با سگ خوبان هم آغوشی خوش است
روی همچون گل کجا موی سفید ما کجا
ساده رویان را بهم بازی و سر گوشی خوش است
پیر گشتی اهلی، از بزم جوانان دور شو
در جوانی با جوانان عشق و می نوشی خوش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات و دغدغههای عاشقانه و غمانگیز میپردازد. شاعر از غم و درد ناشی از جدایی و فاصله ابراز نارضایتی کرده و به دنبال راهی برای فراموشی آن است. او به ساقی درخواست میکند تا جام مِی را به او دهد، زیرا به نظرش نوشیدن و مدهوشی از غم او را رهایش میکند. شاعر همچنین به زیبایی و جوانی اشاره میکند و نسبت به پیری و دوری از جوانان ابراز تأسف میکند. او به تفاوت میان زیبایی و پیری اشاره میکند و از آغوش پریرویان در جوانی یاد میکند. در نهایت، پیری را به دوری از بزم جوانان میخواند و بر لذتهای جوانی تأکید میکند. به طور کلی، این شعر بر لزوم لذتبردن از زندگی و لحظات شاد تأکید دارد.