نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۴ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جهان جوان ز بهار و خزان پیری ماست

کنون بساغر می وقت دستگیری ماست

تو مست عیش و فقیران غبار غم دارند

ترا چه غم ز غبار غم و فقیری ماست

وصال چشمه خورشید سایه تابش نیست

مگو که دوری از آب حیات سیری ماست

اگر چو ذره دلیریم پیشت ای خورشید

هم از حمایت مهر تو این دلیری ماست

خلاص ما ز اسیری مباد تا به ابد

اگر مراد توای دوست در اسیری ماست

سخن ز وصف جوانان دلپذیر مگوی

اگر مراد تو ناصح سخن پذیری ماست

غم از قیری ما نیست ذره وش اهلی

که آفتاب در آن کو بصد حقیری ماست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع گذر زمان و تقابل جوانی و پیری می‌پردازد. شاعر از لذت‌ها و شادی‌های جوانی می‌گوید و اشاره دارد که در حالی که برخی افراد فقر و غم دارند، او خود را در سرمستی می‌بیند. همچنین، شاعر تأکید می‌کند که دوری از عشق و زیبایی واقعی زندگی، مانند دوری از آب حیات است و دلیری او در عشق به خورشید (نماد عشق و زیبایی) ناشی از حمایت آن است. در پایان، شاعر می‌گوید که اگر در اسیری زندگی کنیم، باید تلاش کنیم که این اسیری نتیجه عشق و مراد باشد و از غم و اندوه دوری کنیم.