نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۵ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بکوی عشق که طوفان نوح از آن وادی است

هزار ساله غم از بهر یک نفس شادی است

غلام همت آنم که بنده عشق است

که سرو با همه همت غلام آزادی است

حکایتی که صبا میکند ز وعده وصل

بسی خوش است ولیکن حکایت بادی است

ز پیر میکده جو آب خضر اگر خواهی

ز خانقاه چه خواهی؟ که دیو ره هادی است

خراب کرد غمم خانه تن و غم نیست

که این خرابی تن موجب دل آبادی است

تغافل تو کند صید خویش اهلی را

نگاه کردن دزدیده عین صیادی است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این ابیات درباره عشق و غم و رهایی از قید و بندهای دنیا سخن می‌گوید. شاعر می‌گوید که در میانهٔ غم و اندوه، شادی‌های کمی وجود دارد و انسان باید به عشق پایبند باشد. او به آزادی و همت اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که زیبایی‌های دکلمه‌های عشق با وجود غم‌های زیاد، تنها حکایت‌هایی زودگذر هستند. شاعر همچنین به جستجوی حقیقت و معنویت اشاره می‌کند و می‌گوید که غم او در واقع موجب تعالی و شکوفایی روحش شده است. در نهایت، به این نکته اشاره می‌کند که غفلت و بی‌توجهی می‌تواند سبب از دست رفتن فرصت‌ها و زیبایی‌ها شود.