شمارهٔ ۲۳۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شمع رخسار بتان خانه ز بنیاد بسوخت
هرکه را چشم برین طایفه افتاد بسوخت
شرر تیشه فرهاد دلیلست بر آن
که دل سنگ هم از حسرت فرهاد بسوخت
مرد عشق آن زن هندوست که در کیش وفا
زنده چونشمع در آتش شد و آزاد بسوخت
از تف خون دلم خنجر او سرخ شدست
یاز سوز جگر من دل فولاد بسوخت
عاقبت اهلی دلسوخته چون صید اسیر
آنچنان مرد که بروی دل صیاد بسوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و درد و سوزی میپردازد که عاشق در دل خود احساس میکند. در ابتدا، به زیباییهای چهره معشوق اشاره میشود که مانند شمع میسوزد. هر کسی که به این زیبایی نگاه کند، از عشق او سوخته میشود. شعلهی عشق، حتی دل سنگی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. همچنین، شعر به زنی هندو اشاره میکند که در عشق وفادار است و در آتش محبت میسوزد. در ادامه، نویسنده از درد و خون دل خود میگوید که باعث شده قلبش مانند فولاد بسوزد. در نهایت، به حال دلسوختهای اشاره میشود که تنها چون صید در دام عشق گرفتار شده و این عشق، او را به شدت میسوزاند. این شعر نشاندهنده شدت احساسات و مشقات عشق است.