نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۲ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنین که تشنه بخون لعل یاربی سبب است

هلاک ما عجبی نیست زندگی عجب است

من از ادب نشمارم سگ درت خود را

که آدمش نشمارند هرکه بی ادب است

اگرچه خاک شدم رخ متاب ای خورشید

که ذره ذره غبارم هنوز در طلب است

به مجلسی که بود هزار دل پرخون

چه جای ساغر عیش و پیاله طرب است

ز استخوان چه عجب در رطب کزوما را

بجای مغز ز پیکان در استخوان رطب است

فکند از آن سخنت شور در عجم اهلی

که چاشنی حدیث تو از شه عرب است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عشق و طلب می‌پردازد. شاعر از تشنگی برای وصال محبوب و غم جانکاه جدایی می‌گوید و زندگی را عجیبی می‌داند که در آن عشق، انسان را ناقص و بی‌صبر می‌کند. او به ادب و شخصیت اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هرکس بی‌ادب باشد، نباید به شخصیتش توجه کرد، حتی اگر در جامعه محترم باشد. همچنین، شاعر به زیبایی و جاذبه‌ی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی با وجود اینکه به خاک می‌کوشد، هنوز در جستجوی اوست. فضای melancholy در شعر به وضوح حس می‌شود، به‌ویژه در مقایسه‌ی عشق با عیش و نوش. به طور کلی، شعر حول محور عشق، طلب، ادب و غم جدایی می‌چرخد.