شمارهٔ ۲۴۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ذره چون خورشید گردد طالع و لامع خوش است
آفتاب بخت من لامع نشد طالع خوش است
میزند تیغ آفتاب من که میرم پیش او
گر شفاعتخواه نبود در میان مانع خوش است
میرسد گاهی بسمع محرمان حالم ولی
حال مجنون را اگر لیلی بود سامع خوش است
سایه ام بر سر سگش همچون همامی افکند
گر بمشتی استخوان من شود قانع خوش است
ناخوشیهایی که ما از ظلمت هجران کشیم
گاه گاهی برق وصلی گر شود لامع خوش است
دوش دیدم اهلی آنمه همنشین در واقعه
گر بخواب این قصه هم واقع شود واقع خوش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دردهای ناشی از جدایی میپردازد. شاعر به زیبایی و درخشانی آفتاب بخت خود اشاره میکند که هرگز به او نمیتابد. او به حسرت و آرزوی وصال معشوق فکر میکند و میگوید که اگرچه در غم و هجران به سر میبرد، اما هر گاه که امیدی به وصال و دیدار معشوق پیدا کند، احساس خوشبختی میکند. شاعر همچنین به تصور خود و حالاتی که ممکن است در خواب تجربه کند، اشاره میکند و از این امید دارد که این احساسات روزی به واقعیت بپیوندد. بهطور کلی، این شعر ترکیبی از ناامیدی، حسرت و امید به وصال است.