شمارهٔ ۲۵۲ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جان دادن از وفا هنر کوهکن بس است
حاجت بقصه نیست همین یکسخن بس است
ساقی رواج مدرسه و خانقه شکست
درصد هزار بتکده یک بت شکن بس است
تا زنده ام پلاس سگت پیرهن کنم
چو میرم از غم تو همینم کفن بس است
بوی گل وصال کجا میرسد بمن
بگشا قبا که نکهت ازین پیرهن بس است
من کشته توام چکنم معجز مسیح
حرفی بگو که یک سخنم زان دهن بس است
ما را بس این که در سر سرو تو رفت دل
معراج بلبلان سر سرو چمن بس است
اهلی اگر حکایت مجنون ز یاد رفت
حرفی ز داستان تو در انجمن بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره وفاداری عمیق و عشق است. شاعر بیان میکند که جان دادن از وفا، هنر بزرگی است و نیازی به داستانهای پیچیده نیست. او اشاره میکند که عشق و وفاداری در زندگیاش جایگاه ویژهای دارد و برای او حتی در مرگ نیز کافی است که حس عشق خود را با خود ببرد. شاعر حسرت بوی گل وصال را میکشد و میگوید که تنها یک کلام از معشوق کافی است تا همه چیز را توصیف کند. او همچنین از دلبستگی و عشق عمیقی که دارد سخن میگوید و خاطر نشان میکند که حتی اگر حکایتهای مجنون فراموش شده باشد، عشق او به معشوقش همواره در یادها خواهد ماند.