شمارهٔ ۲۵۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ناخورده می ز نرگس او دل خمار یافت
تا چیده یک گل از مژه صد زخم خار یافت
میکرد شمع از آتش دل بی قرار سعی
بعد از هزار سعی بکشتن قرار یافت
آنرا چو من رواست که گشت چمن کند
کز خار و گل مشام دلش بوی یار یافت
من ذره حقیرم و آن آفتاب حسن
هرجا نظر فکند چو من صدهزار یافت
چندان ز مهر او بفلک رفت دود دل
کایینه جمال بآخر غبار یافت
با انس آن غزال کنار از جهان گرفت
مجنون که آرزوی دل اندر کنار یافت
سرچشمه حیات اگر شد نصیب خضر
اهلی نمی هم از مژه اشگبار یافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و حسرتهای دل عاشقانه است. شاعر با اشاره به زیبایی و دلربایی محبوب، از درد و رنج ناشی از عشق و جدایی میگوید. او از زخمهایی صحبت میکند که از یک گل چیده شده بر دلش به وجود آمده و تلاش او برای آرامش و قرار در دل، به جایی نمیرسد. همچنین به تمایز میان خود و محبوب اشاره میکند و احساس میکند که وجودش در مقایسه با زیبایی و بزرگی محبوب، ناچیز است. در نهایت شاعر به پردازش مضامین عشق و زیباییهای جانسوز آن اشاره میکند و از غم و اندوه ناشی از آن مینالد.