شمارهٔ ۲۵۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مستی که ذوق رندی و بیچارگی نیافت
مستی نکرد و لذت میخوارگی نیافت
آن گل کجا گشاد رخ خویش ای پری
کانجا هزار همچو تو نظارگی نیافت
راه عدم گرفت دلم کز مقام غم
آزادگی جز از ره آوارگی نیافت
ای برق گاه گاه وصالت مرا بسوخت
خوش آنکه گر نیافت بیکبارگی نیافت
اهلی که جان فدای سر دوستان کند
کسرا به از سگ تو بغمخوارگی نیافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات و تجربیات خود در مورد عشق و مستی میپردازد. او میگوید کسی که از عشق و حالتی رندانه و خوشبختی واقعی بهرهمند نمیشود، به نوعی بیثمر و بیمحتوا زندگی کرده است. او به جلوهای از زیبایی که در برابرش قرار دارد اشاره میکند و از احساس آزادیای که در آوارگی و دوری از غم پیدا کرده سخن میگوید. همچنین، شاعر به شدت عاطفی در مورد عشق و فداکاری صحبت میکند و بر مراتب ارزش دوستی و وفاداری تأکید میکند. در کل، شعر به نوعی تأمل در تجربههای عاشقانه و جستوجو برای آزادی در دل غم و رنج میپردازد.