شمارهٔ ۲۷۶ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
بهلاک خود نپوشم نظر از رخ چو ماهت
که هزار جان شیرین بفدای یک نگاهت
اگرم کشی چه حاجت بهزار تیر مژگان
که بس است یک اشارت ز دو نرگس سیاهت
چو تو پادشاه حسنی غم دادخواه می پرس
که به پرسشی شود خوش دل ریش دادخواهت
ولی از غرور خوبی بگدا کجا کنی رحم
که نگه نمی فتد هم به هزار پادشاهت
چو مگس به خوان وصلم بحساب اگر نیاری
بسم این که در شمارم بسیاهی سپاهت
سر خون خلق داری منه از دلم برون پای
که ز تیر آه مردم دل من بود پناهت
بحیات جاودانی نرسی چو خضر اهلی
مگر آنکه درد جامی برسد ز دست شاهت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و نازخواهی معشوق است. شاعر به معشوق خود میگوید که نمیتواند از زیبایی و جذابیت او چشمپوشی کند و حاضر است جانش را فدای یک نگاه او کند. او به معشوق میگوید که حتی اگر او را بکشد، تیرهای مژگانش کافی نیستند و تنها یک اشاره از چشمان سیاهش کافی است. شاعر از غم و دلتنگی خود صحبت میکند و از معشوق میخواهد که رحم کند و درک کند که عشقش تا چه حد طاقتفرساست. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به زندگی جاودانی، باید از دست معشوق نجات یابد.