شمارهٔ ۲۷۸ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بکوی میکده آخر سبوی ما بشکست
میان مغبچگان آبروی ما بشکست
بکام تشنه ما بود شربت دیدار
فلک بدست ستم در گلوی ما بشکست
گذشته بود ز حد آرزو پرستی ما
خلیل عشق بت آرزوی ما بشکست
بکنج صومعه بودیم مست هی هی ذکر
درآمد آن صنم و های هوی ما بشکست
چه جای مستی و دیوانگی و بی باکی است
کنون که سنگ ملامت سبوی ما بشکست
کرشمه یی که مه نو بر آسمان میکرد
بگوشه نظری تند خوی ما بشکست
دگر حکایت مجنون که بشنود؟ اهلی
کنون ک معرکه اش گفتگوی ما بشکست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از شکست و ناکامی صحبت میکند. او میگوید که در میکده، سبوی او شکسته و این امر باعث از دست رفتن آبرویش میان محبان و دوستداران شراب شده است. عشق را همچون شربت دیدار میداند که در اثر ظلم زمان، گلوی او را فشرده و میشکند. شاعر به عشقی که فراتر از آرزوها رفته اشاره میکند که به او آسیب زده است. همچنین، در حالی که در صومعه ذکر و عبادت میکرده، ناگهان آن معشوق به سراغش آمده و نظم او را بر هم زده است. او به این نکته میپردازد که اکنون دیگر جایی برای مستی و دیوانگی نیست، زیرا او با ملامت و سرزنش مواجه شده است. پایان شعر به نابودی داستانها و حکایتهای عاشقانه اشاره میکند که دیگر معنای خود را از دست دادهاند.