شمارهٔ ۲۷۹ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امروز غیر غم زتو هیچم نصیب نیست
فردا اگر همین بود آنهم غریب نیست
در کوی عشق هرکه بمیرد عجب مدار
حیرت ز زندگیست که مردن عجیب نیست
ای بیخبر که عیب کنی سوز ناله ام
سوز از گل است از طرف عندلیب نیست
هرکس که داشت درد دلی با طبیب گفت
درد دل من است که هیچش طبیب نیست
نگذاشت برق حسن تو کسرا که جان نسوخت
وانهم که هست جان کسی عنقریب نیست
میرم به کنج بیکسی و گر رسد حبیب
چندان رقیب هست که جای حبیب نیست
اهلی شکایت تو ز ساقی نه بر حق است
کز فیض آفتاب کسی بی نصیب نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و عشق سخن میگوید. او بیان میکند که امروز هیچ چیزی جز غم عشق برایش نیست و اگر فردا هم همینگونه باشد، تعجبی ندارد. او اشاره میکند که در کوی عشق، مردن کسی عجیب نیست. شاعر به بیخبری کسانی که نالهاش را عیب میکنند، اشاره میکند و بیان میکند که درد دلش به طبیب نمیرود. او همچنین به زیبایی محبوبش اشاره میکند که اجازه نمیدهد کسی عاشق شود. در انتها، شاعر به تنهایی خود و وجود رقبای بسیار در عشق اشاره میکند و میگوید که هیچکس از نعمت عشق بینصیب نیست.