نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۷ اهلی شیرازی

اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

همچو چنگ افغان من بی‌زخم بیدادی نخاست

تا رگ جان از تو نخراشید فریادی نخاست

پیش من باد است آهی کاین حریفان می‌کشند

ناله جان‌سوز هرگز از دل شادی نخاست

مادر ایام چندانک آدمی می‌پرورد

از کنار آدمی هرگز پریزادی نخاست

از نیاز ما اسیران همچو سرو آزاده‌اند

چون تو در گلزار خوبی سرو آزادی نخاست

خود گرفتم در چمن شمشاد خیزد همچو تو

چون رخ خوب تو هرگز گل ز شمشادی نخاست

نام جان بخشت که برد؟ ای خسرو شیرین‌دهن

کز پس هر سنگ در کوی تو فرهادی نخاست

بر درت اهلی نشست و خاست، از مردم برید

بی‌قدت یک لحظه گر بنشست بی‌بادی نخاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات و دلتنگی‌های خود می‌پردازد. او به زیبایی و آزادی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ سختی و زجری نتوانسته او را به گریه وادار کند، بلکه تنها دل‌سوخته و غم‌ناک است. همچنین، او به مادر طبیعت و پیدایش انسان اشاره کرده و بیان می‌کند که هیچ موجودی نمی‌تواند به زیبایی و آزادی انسان نزدیک شود. شاعر در نهایت نسبت به محبوب خود، که نمادی از زیبایی و عشق است، اشتیاق و نیاز خویش را ابراز می‌کند و می‌گوید که حتی در بی‌قدریم و تنهایی، همواره دل‌زده است.