شمارهٔ ۲۸۷ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گل نو آمد و ما را غم دیرینه گرفت
مرغ جان را نفس اندر قفس سینه گرفت
آن حریفی که شبش بودمی از خون دلم
بازش امروز هوای می دوشینه گرفت
چند جان همه را آن مه نو خط سوزد
آخرش دود دل خلق در آیینه گرفت
گنج سر دهنش تا نبرد راه کسی
مهر خط لب لعلش در گنجینه گرفت
دی مرا بود گذر بر سر کوی دگری
ره بمن دوش سک کویش ازان کینه گرفت
بسکه بر خرقه پشمین بودم داغ شراب
در دلم آتش ازین خرقه پشمینه گرفت
تازه گلزار جهان بر دل اهلی تنگ است
مرغ روحش ره آن گلشن دیرینه گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر دربارهی بهار و احساساتی است که به همراه آن میآید. گل نو و آغاز زندگی جدید در طبیعت، احساس غم دیرینه را در دل شاعر زنده میکند. مرغ جان در قفس سینهاش نفس میزند و حریفی که در شبهای گذشته باعث غم او بود، امروز او را به مینوشی دعوت میکند. زیباییهای مه نو و تاثیر آن بر دلها، در حالی که در نهایت به اشک و دود دلها میانجامد، بیان میشود. شاعر اشاره میکند که عشق و زیبایی (نماد لب لعل) را نمیتوان به راحتی از دیگران پنهان کرد. همچنین او از درد و رنجی که داغ شراب بر خرقه پشمین او میگذارد سخن میگوید. در نهایت، بر این نکته تأکید میکند که دنیای تازه برای روح او تنگ و محدود است و او به یاد گلشنهای پیشین خود دلتنگ است.