شمارهٔ ۲۸۱ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عاشق آن نیست که شد محرم و همدم بر دوست
عاشق آنست که محروم بود از در دوست
گر فلک هر دو جهان در نظرم عرض کند
در دلم نقش نبندد بجز از پیکر دوست
برو ایخواجه مگو از سر یوسف بگذر
زانکه مویی بدو عالم ندهم از سر دوست
زخم دلدار به از رحم رقیب است مرا
خوشتر از مرهم اغیار بود نشتر دوست
باز اهلی دهن دوست چو گل خندان است
میوزد جان امید از لب جان پرور دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار بیان میکند که عشق واقعی به معنای ارتباط و نزدیکی فیزیکی نیست، بلکه آنچه اهمیت دارد، دلتنگی و دوری از محبوب است. او میگوید که حتی اگر تمام جهان در برابرش قرار گیرد، باز هم تنها تصویر محبوبش در دل او جا دارد و هیچ چیزی ارزشمندتر از او نیست. عشق او به محبوبش به قدری عمیق است که حتی زخمهای او را از رحم رقیب ترجیح میدهد و لبخند دوست را چون گلی زیبا میداند که جانش را شاداب میکند. به طور کلی، او عشق حقیقی را در محرومیت و فراق از معشوق میبیند.