شمارهٔ ۲۹۳ اهلی شیرازی
اهلی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خوش نیست بی تو ساقی گر بزم خلد باقی است
از صحبت دو عالم مقصود روی ساقی است
خاکم بباد دادی دامن فشاندی اما
تا دامن قیامت گرد ملال باقی است
صحبت خوش است با تو گر اتفاق افتد
کوشش چه سود دارد چون دولت اتفاقی است
لعل ترا چه نسبت با چشمه حیات است
هرکس که این نیابد در عین بی مذاقی است
آیینه ام و ما را حال نهان عیان است
راز درون پاکان روشن ز بی نفاقی است
فیض دم مسیحا ار همنشین جان است
جان بخش شد نسیمی کو با گلی ملاقی است
از چنگ و بحث زاهد در خانقه بمردم
با او عذاب گورم خوشتر زهم و ثاقی است
باشد چراغ اهلی روشن شود ز شمعی
کز لمعه ای نورش یک لمعه با عراقی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و آرزوی وصال میپردازد. شاعر از دل تنگی و عذابی که بدون معشوقش دارد سخن میگوید و تأکید میکند که حضور معشوق چقدر در زندگیاش اهمیت دارد. او به زیباییهای روحانی و رازهای معنوی اشاره میکند و عنایت به عشق و دوستی را به عنوان سرچشمه حیات معرفی میکند. همچنین، او به نوعی گلهمندی از زاهدان و دنیاپرستان دارد که در طلب عشق حقیقی نمیباشند و به بیخیالی مشغولاند. در نهایت، شاعر به جستجوی نور و روشنایی ناشی از عشق میپردازد که میتواند راهنمایی برای انسانها باشد.